مدیر خیالی من :

به دانش آموزان کلاسم هرروز تو صیه می کند یک شاخه گل بر روی میزم بگذارند.

به جای بزرگ کردن ابعاد تابلو مدرسه برروی ابعاد قلبم کار می کند

وقتی از کلاس به دفتر می روم از جایش بلند می شود و می گوید :

امروز خیلی خسته شدید چون خیلی کار کردید تا شما دست هایتان را

بشویید می گویم برایتان چای بیاورند.

هر کار کوچکی انجام می دهم بر تابلو دفتر با دست خودو

کتبا از من تشکر می کند.

چهار شنبه ها یک واکسی را به مدرسه می آورد تا کفش هایم را واکس بزنم.

چای را در بهترین فنجان های شهر برایم می آورد.

روزهای تعطیل تلفنی جویای حالم می شود .

خوبی هایم را مدام بر زبان می آورد و بیشتر وقت ها بدی هایم را نمی بیند.

شرایط پیشرفت را برای همه مهیا کرده است .

هرروز به من می گوید من شرمنده ی انرژی و تلاش شما هستم.

او مدیر قلب من است .

نقاشی

 

 

ميدونم كه گل هاي منم مثل معلمشون نقاشي دوست دارند،پس از تركيب رنگ استفاده كنيد

براي رنگ كردن نقاشي هاتون:

رنگ آسماني:سفيد +آبي

رنگ صورتي:قرمز+سفيد

رنگ سورمه اي: آبي +سياه

رنگ مغز پسته اي: سفيد+سبز

رنگ بنفش: صورتي +آبي

رنگ سبز:آبي  +سبز

رنگ فيلي: سفيد +سياه

رنگ قهوه اي:سياه +قرمز

رنگ نارنجي:زرد+قرمز

رنگ فيروزه اي:آبي+سفيد

رنگ كرم: زرد +سفيد

رنگ زرشكي:قرمز +سياه

رنگ ليمويي: زرد +سفيد

رنگ سبز ماشي: سياه+زرد

يك نقاش هيچ وقت همه ي رنگ ها رو در دسترس نداره ..بايد از تركيب رنگ ها براي

درست كردن رنگ دلخواه استفاده كرد...اين تركيب رنگ ها مخصوصا براي نقاشي

آبرنگ خيلي مفيده.....

 

 

گناهم چیست بگو.

به کدامين تقصير


من در اين محفظه محبوس شدم؟


حکم حبس ابدم را


چه کسي با چه غرض امضا کرد؟


هدف از آزارم


از شکنجه از حبس


هدف از ساختن جوخه ي دار من چيست؟


...
من نه سرباز اسيرم.نه خيانتکارم


غارت دلخوشي مردم و تکرار پريشانيشان کارم نيست



لبم از تشنگي آدميت سوخت ولي


لب به آب خنک کوزه ي شيطان نزدم
...
اعترافم به چه چيزي باشد؟


کاش ميدانستم


تا که از بزدليم عفو شوم


به چه اقرار کنم؟

من نه خواهان خزانم نه مريد مرداب


آنکه در کوچه ي بن بست اصول


تيغ منطق به رگ عاطفه زد


من نيستم
...
رنجم از وسعت نامردي اين محفظه ي کوچک نيست

بي گناه است سنگ از سختي ذاتش


که به ديوار اتاق زندان


محکوم به يادآوري تنهاييست



دل من مي گيرد از خواري سنگ


در ازاي تپش سخت دل زندان بان

پدر و مادرها

 

خدا گفت

همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم

 

که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…

 

ولی پدر ...

 

یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند

 

خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست

 

فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …

 

باور  کن

با گفتن یک " دوست من جایت خالیست " ،

 

نه جای من پر می شود و نه از عمق شادی هایت کمتر...

 

فقط دل خوش می شوم که هنوز بود و نبودم برایت مهم است .

 

شوک

    

اگر نمی ‌خواهید رژیم بگیرید اما دوست دارید وزن کم کنید می ‌توانید این 9 ماده ی غذایی را خریداری و یخچال ‌تان را با آن پُر کنید.

ادامه نوشته

حضرت دوست

 

وقتی داری گناه میکنی چپ و راست رو نگاه میکنی

 کاش یکبار بالا رو نگاه کنی ،

 به حضرت دوست ...

 

دوست

دستایی رو پیدا کن که در ضعیف ترین حالتت نگهت دارن،

چشمایی که در زشت ترین حالتت نگاهت کنن،

قلبی رو که وقتی توی بد ترین حالت هستی،

دوستت داشته باشد.

 

در مرگ من

 روز مرگم هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مست و خراب از می انگور کنید

مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید

مست مست از همه جا حال خرابش بدهید

بر مزارم نگذارید بیاید واعظ

پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ

جای تلقین به بالای سرم دف بزنید

شاهدی رقص کند، جمله شما کف بزنید

روز مرگم وسط سینه من چاک زنید

اندرون دل من یک قلمه تاک زنید

روی قبرم بنویسید وفادار برفت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفت

 

ديوار شيشه اي ذهن

 دانشمند ي آزمايش جالبي انجام داد...

اون يه آكواريوم شيشه اي ساخت و اونو با يه ديوار شيشه اي دو قسمت كرد.

تو يه قسمت يه ماهي بزرگتر انداخت و در قسمت ديگه يه ماهي كوچيكتر كه

غذاي مورد علاقه ي ماهي بزرگه بود .

ماهي كوچيكه تنها غذاي ماهي بزرگه بود و دانشمند به اون غذاي ديگه اي نمي داد... او براي

خوردن ماهي كوچيكه بارها و بارها به طرفش حمله مي كرد، اما هر بار به يه ديوار نامرئي مي خورد.

همون ديوار شيشه اي كه اونو از غذاي مورد علاقش جدا مي كرد.

بالا خره بعد از مدتي از حمله به ماهي كوچيك منصرف شد. اون باور كرده بود كه رفتن به

اون طرف آكواريوم و خوردن ماهي كوچيكه كار غيرممكنيه.

دانشمند شيشه ي وسط رو برداشت و راه ماهي بزرگه رو باز كرد، اما ماهي بزرگه هرگز به

سمت ماهي كوچيكه حمله نكرد. اون هرگز قدم به سمت ديگر آكواريوم نگذاشت.

مي دونين چرا؟

اون ديوار شيشه اي ديگه وجود نداشت، اما ماهي بزرگه تو ذهنش يه ديوار شيشه اي ساخته بود.

يه ديوار كه شكستنش از شكستن هر ديوار واقعي سخت تر بود.

اون ديوار باور خودش بود. باورش به محدوديت.

ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو كنيم، كلي ديوار شيشه اي پيدا مي كنيم كه

نتيجه ي مشاهدات و تجربياتمونه و خيلي هاشون هم اون بيرون نيستن و فقط تو ذهن

خود ما وجود دارند.

". شما نمي توانيد بيش از آن چيزي بشويد كه باور داريد هستيد، اما بيش از آنچه باور داريد مي توانيد انجام دهيد."

نورمن وينست پيل